دختری از دیار باران
ابر را برای اشک هایش دوست دارم
بیابان را،سراسر،مه گرفته است. چراغ قریه پنهان است موجی گرم در خون بیابان است بیابان،خسته لب بسته نفس بشکسته در هذیان گرم مه،عرق می ریزدش آهسته از هر بند. -بیابان را سراسر مه گرفته است. سگان قریه خاموشند. در شولای مه پنهان،به خانه می رسم. گل کو نمی داند. مرا ناگاه در درگاه می بیند. به چشمش قطره اشکی،بر لبش لبخند،خواهد گفت: «بیابان را سراسر مه گرفته است...با خود فکر میکردم که مه گر همچنان تا صبح می پایید مردان جسور از خفیه گاه خود به دیدار عزیزان باز میگشتند.»

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت
16:8 توسط باران کوچولو| |


